روشن تر از افتاب
خاموشتر از چراغ مرگم... روشنتر از آفتاب کجایى؟
عقربکهاى ساعت، تا کى به گرد خود گردند، بیهوده در صفحه غیبت.
در گرگ و میش سحرگاه، پایان دروغ را انتظار مى کشم.
آن روز که بیایى، جهان براى خوشبختى ما تنگ است.
آغاز و فرجام خویش را در تو مىجویم.
این گریه را پایانى است اگر، اشک راه خود را بداند و بر هر دامانى نریزد.
پوست را بادام و سال را ایام و زیستى را کام و بودن را نام تویى.
من کیستم؟
تو کیستى؟
من اینک نه آنم که بودم. تو همچنان آنى که بودى.
مگذار که بگویم در تن من، امید را به خاک سپردند و سنگى صنوبرى شکل بر سر آن نهادند.
هیچیم هیچ، بى تو اى همه کس، همه چیز، همه جا، همه وقت، همه عمر...
دلى
دارم به پریشانى دود...سرى دارم به حیرانى رود... چشمى به گریانى ابر...
غمى به وفادارى بخت... نه اقبال خوشایندى...نه مرگ ظفرمندى... !!!
رفتن:
یعنى غیبت... آمدن: یعنى ظهور.... بودن: یعنى انتظار... کار:
یعنى سالنامه عمر را ورق زدن... سیاست: یعنى به لبخند تو خندیدن...
حکومت: یعنى زیر پاى تو فرش گستردن... عاشورا: یعنى غمهاى تو...
محرم: یعنى دمیدن مهتاب فراق...
این است معناى حقیقى کلمات.
عریضه ها را چاه به کجا مى برد؟ آیا او هم...
سر و دست مى شکند غول فراق
اگر نه یک دم هم اواز توییم، مگر چنگ ناساز تو نیستم؟
خوشا آن در که به روى تو هر روز مى خندد....